نمیدونم این روزها این شب های هوای باباخنجر خیلی سرد و خشن سردتر ازون چه که فکرشو کنی یادش بخیر صبح های زمستون میخای بری شهرستان

سر صبح باید زودتر از خواب بیدار شی تا هم بیدار میشی بوق تاکسی ها و مینی بوس ها از کوچه ها به گوش میرسه واسه همین می ترسی جا بمونی باید بی خیال صبحانه بشی همین که از در میای بیرون سر کوچه طبق معمول مینی بوس صادق وایساده سر کوچه تا می بینه که از سر کوچه مسافر میاد حتی یه متر هم جلو و عقب نمیره تا مسافرش سوار نکنه

یادش بخیر بچه ها واسه صادق جوک ساخته بودند که یه همین آقا صادق راننده ما سرویس معلمان روستابوده و اونارایه از ده میخواسته به جلسه که در آموزش و پرورش شهرستان برگزار میشده سر ساعت برسونه که دیر نشه

ولی همین آقا صادق قصه ما معلم ها را سوار می کنه یکی از معلمها که می بینه با این سرعت ماشین و تاخیر آقا صادق دیر به جلسه میرسن نمی تونه جلوی زبونشه نگه داره به همین جهت میگه آقا صادق اینجوری که شما رانندگی می کنید ما هیچ موقعه سر موقعه به جلسه نمیرسیم

1.سوتی های آقا صادق راننده مینبوس بابا خنجر

آقا صاق قصه ما هم میخواد کم نیاره فارسیش گل میکنه میگه نترسید من شما را صحرا بر میبرم و (زیز نویس ترکی چول کسمه )و شما به جلستون میرسید 

ویه روز هم سر پیچ با سرعت 50 تا میزنه رو تر مز از قضا یکی از همین معلم ها میگه چی شد آقا صادق خدای نکرده کسی زیر گرفتید میگه نه خانوم معلم بالش دختر بود (زیر نویس ترکی قزلار یا سقه) کم مونده بود زیرش کنم خدا رحم کرد

ویه روزم آقا صادق مسافر شهرستان پر می کنه  بیاد دهات تا جای که داخل ماشین جای سوزن انداختن هم نبود انقدر مسافر تو ماشین بود تو همین لحظه یکی از معلم ها میخواسته بیاد ده که در ماشین باز میکنه که سوار بشه آقا صادق باز فارسیش گل میکنه میگه آقا معلم بخدا زمین ندارم نه یا بالا(زیر نویس فارسی یرم یخوده)

واین قصه کماکان ادامه دارد.....................